|
عشق و تعصب
تابستان فارس گرم .وعطش زده از راه رسیده بودوکوهستان های آن با نسیم خنک و زیبایی بکر شان من ودوستانم را وسوسه کرد تا تعطیلا ت مان را د ر آغوش طبیعت و د ر کنار ساده د لان دهاتی به سر آوریم. برای این منظور مروارید را بر گزیده و د ر یکی از باغ هایش که متعلق به یکی ا ز دوستان مان بود سکنی گزیدیم . قدرت جوانی بود وشراب شادی همراه با دوستانی یکدل و یک رنگ. وه که چه روزگاری بود ! سر شار از نشاط و تقلاهای بیهوده اما طرب آور.صبح زود قبل از طلوع آفتاب با نسیم طرب انگیز صبح گاهی دیده از خواب گشوده، پس از صرف نان و پنیر ، از کوه با لا می رفتیم. با خنده و هیجان ساعتها از راه های صعب العبورگد شته و خسته و کوفته درکنار چشمه زاری توقف می کردیم تا عطش جان را با آب گوارای کوهستان بر طرف کنیم . پس ا ز توقفی کوتاه موقع بازگشت بود و همهمه شادی و مسابقه رسیدن به مقصد. معمولأ بعد از نهار موقع استراحت بود. گروهی به بازی ورق مشغول می شدند، گروهی به صحبت و دیگران خواب را بر می گزیدند. آنروز دوستانم پس از چهار پنج ساعت راه رفتن در کوره راه های کوهستانی خسته به خوابی خوش فرو رفتند ولی روشنایی روز و صدای سخن باغبان و اهل و عیا لش نمی گداشت خواب به چشمان من راه یابد.درابتدا صداها مزاحم بودند ولی رفته رفته جالب و دلپذیر شدند. از لابلای شاخ و برگ های درختان بیدی که زیرش د راز کشیده بودم می توانستم ببینمشان.بمون باغبان باغ، صغرا و درویش. بمون گفت" می گویند جوانی شکایت می کرد که دردی از درد عاشقی بدتر نیست.اما پدرش به او گفت " ای پدر سگ هنوز گشنگی نکشیدی" درویش سری تکان داد و گفت "خدا وکیلی من هم عاشق بوده ام وهم گشنکی کشیدم و درد هر دو را خوب درک می کنم" کنجکاوی وادارم کرد به جمع آنان پیوسته بپرسم "کدامشان بدتر است؟"
نگاهش به من خیره شدد . ست های پینه بسته اش را به ریشهای جو گندمیش کشید و متفکرانه گفت." درد عاشقی،دردعشق ازهمه درد های دنیا بد تره." سپس چهره متینش درهم رفت و غمی ناگهانی بر چهره همیشه خندانش نقش بست. نگاهش به گوشه ای خیره شده بود گوئی دردی طاقت فرسا آزارش می داد.
"اگر عشق است چرا درد؟ آگر درد است گجاست عشق؟" سئوالم رشته افکارش را گسست. فیلسوفانه گفت "تقصیری نداری !جوانی و خام. تو فکر می کنی اگرعاشق شوی یارهمیشه در کنارت خواهد بود و روزگار به کامت ولی از شب هجران ودرد جدائی بی خبر هستی!" گفتم دوست دارم قصه ات را بشنوم . گرسنگی هایت را و شبهای هجرانت را. گفت " پنج ساله بودم که پدرم پس از یک بیماری طولانی در گذشت. با مرگ وی که هیزم شکنی فقیر بود بار سنگین زندگی به من واگذار شد. تو ده مروارید فقط سه گروه وجود دارند. باغداران ، دام داران و چوپانان هیزم شکن. طبیعی است که من نیز به حکم اجبار شغل پد ر را انتخاب کردم و ا ز همان کودکی د ر تابستانها به چوپانی وزمستان ها به هیزم شکنی مشغول شدم. پولیکه ازاین راه در می آوردم به زحمت نان بخورونمیری را به من ومادرم می داد ولی در سال هائیکه خشک سالی بیداد می کرد و گوسفندان یکی یکی می مردند گرسنگی نیزبا من و مادرم مأنوس بود. اما ما ا ز دیر زمان به گرسنگی عادت کرده بودیم وقناعت راه زندگی مان شده بود. شبهای بسیاری گرسنه سر به بالین نهادم و روزهای زیادی روزه داری را بر گزیدم. اما با همه سختی با مناعت طبع از کمک گرفتن از دیگران طفره رفتم. آنچنان که در ده کوچک ما هیچ کس از رازدلم آگاه نشد وندانست که چگونه زندگی کردم و بزرگ شدم . زمان آهسته چون چشمه ساران با تمام پیچ و خم هایش گذشتند و من بیست ساله شده پس از سربازی به ده برگشتم. در آن هنگام غرق غروروشادی جوانی به زمین وزمان فخر می فروختم. کم کم زمزمه های مادر برای ازدواج درمغزم وسوسه می آفریداگر چه به ظاهر می گفتم با یک لا قبا که نمیشه زن گرفت ! اما واقعأ زن گرفتن غیر از مسائل مالی زیاد ساده نبود! اکثر دختران از پنج یا شش سالگی نامزد شده و در دوازده سالگی خواسته ویاناخواسته ازدواج می کردند. بنابر این در آن زمان همه دختر های هم سن من مادر بوده و دختران دوازده یا سیزده ساله هم چنگی به دلم نمی زدند تا آنروزصبح که نگاهم با نگاه گلبانو گره خورد و صدای زیبایش در گوشهایم پیجید. "سلام مش درویش ، حالتون چه طوره؟"
"گلبانورا از کودکی می شناختم.شش سالی ازمن کوچک تربود. ولی اغلب با هم گله هامون را به چرا می بردیم. مهربون و خوش سخن بود.وقتی تو دل کوه می نشستم و با نی خود از روز گار شکوه می کردم گلبانو با صدای بسیار زیبایش همراهیم میکرد.
زمانی که د ر چهارده سالگی ا ز گرسنگی بی حال شدم و زمین خوردم. گلبانو ی هشت ساله حاضر بود و زخمم را شست و بوسید، می گفت ثواب داره که زخم آدم روزه داررا ببوسی. یکی دوبار هم در هنگام گرسنگی نا خوانده به خانه مان آمده با مقداری شیر تازه ویا قرمه وازمن خواهش کرده بود که با اونها افطار کنم که نذرش بر آورده شودو من نمی دانستم که یک دختر هشت ساله چه نذ ری می توانست داشته باشه ولی می دانستم که این دختر زیبای مهربان فرشته ای بودفرستاده ازطرف خدا که روزه سه روزه ام را در آن سرمای خانمان سوز بشکنم."
" مش درویش؟" "باز صدای گلبانو بود که تکانم دا د . گفتم "سلام گلبانو جان ، تو این دو سال که نبودم چه بزرگ شدی ! نشنا ختمت !" سرخ شد و گفت "شما دیگر آقا شدید و ما را فراموش کردید" گفتم "من دوستان خوبم را هر گز فراموش نمی کنم ولی اولش که قدت بلند شده و بی نهایت خوشکل شدی، و از طرفی بامن مثل غریبه ها حرف می زنی.مثلأ می دونی که من نه به مشهد رفته ام و نه مشهدی ام اما مرا مش درویش صدا زدی! " خندید و دندانها ی سپیدش چهره زیبایش را زیبا تر کرد.و باز نگاهمان به هم گره خورد. وگرمای بی سابقه ای سراسر وجودم را فرا گرفت. قلبم فرو ریخت و پاهایم سست شدند.بی اختیار به زمین نشستم.آیا گلبانو از حال زارم باخبر شد که نگاه آتشینش را از من دزدید؟ نه ! بر افروختگی چهره اش سخن از حال درونش داشت و این فکر قلبم را به رقص در آورد. در آن صبح فرح بخش تابستانی ،درکنارچشمه سار و آب روان کوهستانی و در کنار گلبانوی مهربان صباحی نشستم. و چون مشک هایش از آب پر شدند وبه تعداد زنها ئی که برای بردن آب می آمدند افزوده شد با بی میلی از او جدا شدم. شادی عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته بود.عشق دردل دیوانه ام بیداد می کرد. ومن متعجب که چگونه بایک نگاه، محبت کودکی به چنین احساس پرشوری تبدیل گشته و آرام و قرار را از من گرفته بود!
گلبانو را برای همسر آینده ام می خواستم ولی خوب می دانستم که دختری به زیبائی و طنازی وی پیر پسران دهکده را به طمع خواهد انداخت وتنها مایه تسلی ام نگاه جانسوز آن روزو مهربانی های کودکی اش بود که به من نوید وصل می داد . آن روز را ندانستم چگونه به شب رسا ند م و رازدلم را بامادرم در میان گذاردم. ما درم با خوشحالی به حسن انتخابم آفرین گفت و همان فردابه خواستگاری رفتیم. آکبر پدر گلبانو از من از تعداد دام هایم پرسید. درحالی که می دانست از مال دنیا فقط قدرت بازو هایم را دارم. وی سی عدد دام برای شیر بها طلب نمود . نگاه های جان آور گل بانو و لبخند زیبایش قلبم راچون کبوتری زندانی به طپشی دردناک واداشته بود. عاجزانه از اکبر خواستم که به من یکسال وقت بدهد تا بتوانم با کارگل شیربهارا تهیه نمایم. وی گفت که " می گویند با هر قدمی که یک دختر بر می دارد فرشته های آسمان به وی هزاران نفرین می فرستند وبنابر این وی نمی تواند مسبب نفرین فرشتگان خدا به فرزند دلبدندش باشد ." ولی قول داد که اگر من شیر بهارازودتراز بقیه خواستگاران تهیه نمایم به من حق تقدم دهد.با دلی شکسته و سری پر درد به خانه بر گشتم . آنشب نه خواب به چشمانم راه یافت و نه آرامش به سرا پایم. هنوز سحر ندمیده بود به سرچشمه رفتم تا شاید محبوبم را ببینم.غرق در افکار مغشوش از شانس بد نالیدم وبرای اولین باربه زمین وزمان دشنام دادم که چرا فقیر زاده شده ام.تا روشنائی صبح بر تیرگی شب چیره گشت و صدای پای آشنائی تار و پود وجودم را به لرزه در آورد. گل بانو با لبخند مهربانش خرامان خرامان به طرفم آمد و با صدای سحر آمیزش سلام گفت اما هنوز یک لحظه نگذشته بود که لبخند از چهره زیبایش رخت بست و متوحشانه پرسید "چیه ؟ چه شده؟ " گوئی از خواسته پدر بی اطلاع بود و سنگینی بار فقر را بر دوش من احساس نکرده بود.
گفتم " دارم به شهر می روم و برای خدا حافظی آمده ام . " گوئی ضعفی ناگهانی بر وی چیره شد، زانوانش خم گشت و در حالیکه اشک از چشمان درشت و قهوه ای رنگش بر پهنای صورت گل رنگش می چکید بر زمین نشست و گفت " فکر می کردم که مرا د وست داری و می خواهی با من ازدواج کنی!" گفتم البته دوستت دارم ، من دارم برای کار و پس انداز پول به شهر می روم.حرفم را قطع کرد و با گریه گفت ولی اگر به شهر بروی دیگر بر نمی گردی. دختران شهری قشنگ و تمیز هستند. ناگهان خنده ام گرفت. من از پیر پسران دهمان در هراس بودم و او ازدختران شهری ! در کنارش زانو زده و گفتم "مگر خواسته پدرت را نشنیدی؟ او از من سی عدد گوسفند خواسته ، فکر می کنی چگونه می توانم خواسته وی را بر آورم؟ من جزبه توبه هیچ دختری نگاه نخواهم کرد.وازتو می خواهم که خواستگارانت را جواب گوئی تا من بتوانم پول کافی جمع کنم و به آغوش تو باز گردم. نگاه اشک آلودش را به من دوخت و دستم را گرفت و پرسید " قول میدی؟ " گفتم به شرافتم قسم که برای تو کارکنم و به هیچ دختری نگاه نکنم. دستم را رها کرد و در حالی که هنوز گریه می کرد گفت "خدا به همراهت" با قلبی تبدار و مغزی آشفته راهی شهر شدم. پس از چند ماه کار و پس انداز ناچیزی ازیکی ازدوستانم که راهی ده بود خواستم که باپس اندازم گوسفندی برایم بخرد ودرگله خود نگهداری کند. سپس با هیجان داستان عشقم را باز گو کردم. دوستم با ناراحتی گفت "گوسفند را برایت میخرم اما فکر گلبانو را از سرت به درآرچونکه می خواهند اورابه علی پسرحاجی شوهربدهند." دنیا پیش چشمم تار شد. و گرمی اشک را بر رخ ودردی کشنده را در قلبم احساس کردم. دیگر کار کردن برایم مفهومی نداشت. دوستم که حال زارم را دید گفت "من دارم مقداری پنیر به خانه آقای نیکخو می برم. توهم بامن بیا.خداکریمه و آقای نیکخو مهربان و خوش قلبه. تعریف وی را شنیده بودم. مردی بود متنفذ و خیّر. به خاطر شکار و سر زدن به باغش با عده ای از اهالی مروارید دوست بود وکمک زیادی چه از نطر رساندن افراد به دکتر و یا کمک های فکری ونفوذ شخصی درانجام بعضی کار های اداری به این افراد کمک کرده بود.همراهش براه افتادم وبا آقای نیکخو به صحبت نشستم. دوستم داستان مرا برای آقای نیکخو مو به مو تعریف کردبه جزخبرآخر را. آقای نیکخو رو به من کرد و گفت "من پول شیر بها را به تو قرض می دهم اگر دوست داشته باشی می توانی در باغ من به باغبانی مشغول شوی و هر ماهه مقداری ازحقوقت را بابت قرضت کم خواهم کرد. انگار دنیا را به من داده بودند. حل مشکلم را در آسمانها می جستم ولی در زمین یافتم. از وی با کمال تواضع تشکر کردم و پیشنهاد کارش را پذیرفتم.با فرو تنی گفت "تو مردی راستگو ، درستکار و پر قدرتی و من به آدمی مثل تو نیاز دارم. حالا اگر بخواهی خودم برایت به خواستگاری می روم. "
(کور از خدا چه خواهد؟ دو چشم روشن) به خود گفتم که دعاهای دل خسته من اثر کرده و پس ازآن همه نا امیدی ودل شکستگی به زودی به وصال یار نائل و با شادی آشتی خواهم کرد.قول و قرارمان آن شد که روز جمعه با هم به خواستگاری برویم. از شادی در پوست خود نمی گنجیدم و از بازی های روز گار غافل بودم. آنروز وقتی وارد ده شدیم غرق غرور بودم. مردم به آقای نیکخو سلام گفته دورش خلقه می زدند. برای من شکی باقی نمانده بود که به زودی در کنار یار محبوبم زندگس شیرینی را آغاز خواهم کرد.
وه که چه خام بودم!پدر گلبانو نه به اشک های گلبانو توجه کرد،نه به قولی که به من داده بود و نه به شخصیت آقای نیکخو و نه به ا لتماسهای من! با کمال دل سنگی مرا جواب گفت. دلیلش هم قولی بود که به حاجی داده بود. عجبا او قولی را که چند ماه پیش به من داده بود فراموش کرده بودو به عز والتماس های فرزندش هم توجه نکرد. خشم و دردی جانگاه سراسر تنم را فرا گرفت.ولی به خود گفتم که تو مردی وباید مردانه زندگی کنی. با ارباب جدیدم که به شدت عصبانی بود به باغش رفتم تا وظایف خود را شروع کنم. چند روز بعد به سختی گذشت . تمام روز را کار می کردم و شبها همه شب بیدار بودم و ستاره های آسمان را می شمرد م و به بخت بد خود لعنت می فرستادم.درد من در آن چند روز درد عشق و هجران بود همراه با عصیانی لجام گسیخته. شعله های داغ این آتش سوزنده طوری بود که داغی آنرا حتی از گل محبوبم دریغ نمی کردم. آری چند بار گلبانو سر راهم سبز شده بود و من بی اعتنا از کنارش گذشته بودم. من در دادگاه خود غیابی وی را محکوم کرده بودم. بدون اینکه به او فرصت دفاع داده باشم.در دادگاه من او محکوم بود چرا که به ازدواجی که پدرش به او تحمیل می کرد تن داده بود . آنشب هم مثل چندشب گذشته به شمردن ستارگان مشغول شدم که شاید افکار کشنده را از مغز خسته ام دور نمایم.کم کم خستگی تن به خستگی روح غالب شد و کبوتر خواب به چشمم آشنا گشت. ناگهان خوابم شیرین تر گشت چرا که گل زیبایم را در آغووش خود یافتم و تن تبدارش را به تن فشردم. از خدا تشکر می کردم که موهبت وصل یاررادرسراب خیال به من ارزانی داشته و بدون ترس ازگناه ووسوسه لبهای تشنه ام رابه لبهای خون رنگش فشردم.اما هنوز از شراب وصل حتی چند جرعه ننوشیده بودم که شوری و خیسی اشک بر لبهایم مرا تکان داد. چشمانم خشک وبیدار بودند.اماچشمان گل محبوبم باران اشک رابی مهابابر چهره اش روان کرده بود.باوحشت به او نگریسته و گفتم "تو این جاچه کارمی کنی؟ با گریه گفت آمده ام از نامهربانیت گله کنم و راه چاره گره کور زندگیم را از تو بجویم. با خشونت گفتم " نامهربانی من ؟ تو به ازدواج با دیگری رضایت داده ای واز نا مهربانی من گله می کنی؟ گریه اش به حق حق مبدل شد و گفت من هرگز با ازدواج با آن پسر پیر و احمق رضایت نداده و نخواهم داد. " پرسیدم " به پدرت هم این را گفته ای؟ " سری تکان داد ودر حالی که از شدت گریه جویده جویده حرف می زد گفت " بله ولی حرص وآزچشمانش راکور و گوش هایش را کر کرده و به حرف های من هیچ اثری نمیده.آهسته درآغوشش کشیده ودرحالیکه ازروی چارقد سپیدش مو های شرابیش را نوازش می دادم گفتم " بس است ، گریه نکن و با اشکهایت قلب پردرد مراپرخونترنساز.سرش را بالا کردو گفت "درویش؟ چه کار کنیم؟ فردا روز عقد من است." گفتم طبق قوانین اسلام هیچکس نمی تواند ترابه زوربه عقد کسی در آورد. تنها راه نجات ما مقاومت توست. فردا وقتی آخوند پرسید بله می دهی بگو نه" فیلسوفانه گفت عجب آدم خوش خیالی هستی! من هم بگم نه او تو هم همه زنها نمیشود. صغرا می گفت که تو عروسیش چهار بار گفته نه ولی بازعقدش کرده بودند. میگفت فکر میکنه که یکی از زنها به جای وی گفته بله وآقا هم فکرکرده که بله ازطرف صغرا بوده. "
نمی دانستم چه جوابش بدهم. وی ادامه داد " فقط یک راه و جود داره " پرسیدم "چه ؟ "جواب داد بیا با هم فرار کنیم."گفتم "مگر دیوانه شده ای؟ فرار؟ به کجا ؟ هنوز یک قدم از این جا دور نشده ژاندارم ها ما را پیدا خواهند کرد و مرا به زندان وتو رارسوا به پدرت بر خواهند گردانید." با هیجان جواب داد " اگر همین حالا به شهر برویم و عقد کنیم دیگر رسوا نخواهیم شد چرا که زن و شوهریم." گفتم "هنوز بچه ای ! هیچ آخوندی یک دختر سیزده ساله فراری را عقد نمی کند مگر پدرش اجازه دهد." حرفم را قطع کرد و گفت "ما یکدیگر را دوست داریم و اگر همین حالا به شهر برویم می توانیم با اتوبوس به شهر دیگری برویم و با هم زندگی کنیم. پدرم نخواهد توانست مارا پیدا کند." شاید حق با او بود. شاید می توانستیم با هم فرار کنیم. اما من به او گفتم "در این صورت ما دوراز فامیل و آشنا چگونه زندگی خواهیم کرد و من چگونه می توانم با وجدانم زندگی کنم؟ من همیشه با شرافت زندگی کرده ام و نمی توانم بدون شرافت و آزادگی زندگی کنم. قولی را که به آقای نیکخو داده ام چه میشود؟ و جواب مادر پیرم را چه بدهم؟" به فکر فرو رفت و سپس گفت " پس مرااز آن خود کن ، وقتی مش علی بداند که من از آن تو شده ام با من ازدواج نخواهد کرد." وسوسه ای شیطانی در گ هایم دوید اما مناعت و شرافت انسانی مغلوبش کرد " گلبانو باز حرف از بی شرفی و بی وجدانی زدی ؟ اولش که من ترجیح می دهم بمیرم و بدون شرف زندگی نکنم.از آن طرف اگر هم من بی ناموس بودم و چنین کاری میکردم پدرت ا ین بی حیثیتی را نخواهد پذیرفت . و با شنیدن چنین خبری ترا خواهد گشت !" سکوتی سنگین بینمان حکم فرما شدو چند دقیقه بعد از جا بلند شد و گفت "خدا حافظ" . دستش را گرفتم و گفتم قوی باش و مقاومت کن. به حرفهای صغرا اهمیت نده و موقع عقد بلند بگو نه" دستم را فشردوآرام از من دور شد. من ماندم و افکار پریشان. شبی طولانی را به سر رساند م و چون سحر دمید به کار مشغول شدم. دلم شور می زد. تمام مدت گلبانورادرخیال می دیدم وحرفهایش را می شنیدم . بارها و بارها سعی کردم به چیز دیگری فکر کنم اما هرچه بیشترسعی می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم.نزدیک ظهر بودکه صدای ضعیف مادرم راشنیدم." درویش ؟ نه نه کجائی؟ جواب دادم این جا مادر و بطرفش دویدم تا شاید غم واندوه هم رابامهربانی مادرانه اش جبران نمایم.امایک قدم برنداشته بر جای خشک شدم. اشک چون سیل درپهنای صورتش روان بودو چین و چروکهای چهره اش را آبیاری می کرد.تمام تنش می لرزید ، با صدائی لرزان و بریده بریده گفت "گلبانو " و به زمین نشست. درویش چند لحضه ساکت بود و سپس با صدای گرفته و غمگین گفت "گل من به دست باغبانش پر پرشد و مرا برای همیشه داغدار نمود." سکوتی مرگباربه جمع ماسایه افکند.پس از چند لحظه من پرسیدم "گلبانو راکشته بودند؟ "جواب داد "نمی دانم ولی این شایعه درده پیجیده بود اما چه فرق می کند ؟ تمام قوانین دنیا ازدواج اجباری یک دختر سیزده ساله را طردمی کنند.ولی من تردید ندارم اگر با پدرش از عشق خود سخن گفته باشد حکم مرگ خود را صادر کرده بود. سپس اشک هایش را که بر پهنای صورتش روان بود پاک کرد و گفت "پدر تعصب بسوزد"
"مش درویش؟مش درویش؟ " کسی ازباغ مجاور صدایش می کرد. درویش تکانی خورد. گوئی از خوابی سنگین بیدار شده بود. لبخند به چهره اش باز گشت و گفت " آغا من باید بروم" ومن با خود زمزمه کردم
"یک نکته بیش نیست غم عشق و زین عجب کز هر که میشنوم نا مکرر است"
از مریم طبیب زاده
Send Comments
Back to persiancorner |